اولودور تانری
نه وقته جان عاشیق اولوم وعشقیمنن اوزاخ؟ نه وقته جان یالقیز لیخ لاریمین اسیری اولوم و یاریم نان اوزاخ .....؟
نه وقته جان گه ره سینین اوزاخلیقی وا خاطیر گوز یاشی توکم واو ایستی اله ریوین حسرتین چکم ...؟
نه وقته جان الله ایم نان ایلتماس ایلییم که سینی منه چادیرسین ، سینس منه یاخین ایلیه تا ایلیه بیلم سینی باغریما باسام...؟
نه وقته جان گه ره عشق بولبولونون غملی سه سین ایشیدم و اوره ییم سینده سینسن اوچون تنگ اولا...؟
نه وقته جان گه ره دردلی عاشیقانه ،گون باتان چاغی،قاش قارالان چاغی،توفه قارا اولدان دوشن چاغی گورم و اوره ییم سینده تنگ اولا...؟
موضوعات مرتبط با این مطلب : عشق
برچسب ها: اولودور تانری,تورك ديلي,تبريز,شعر تركي,تورك سوزي
آخرین درد دل های لیلی و مجنون
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی
عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکامی
نازنین خورده مگر گرگ ترا
برده یا دات نت و دات ارگ ترا
بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک
به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است
به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک
آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم
مرگ لیلی، نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن
OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسش با دست
نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد
خسته از font و ز format شده ام
دلخور از گِردِلی @ (ات) شده ام …
کرد ریپلای به لیلی، مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی
نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سرآید قهرت
موضوعات مرتبط با این مطلب : عشقطنز
برچسب ها: آخرین درد دل های لیلی و مجنون,عشق,طنز,شعر,love
عشق یعنی
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یک تمنا یک نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او .
.
موضوعات مرتبط با این مطلب : عشق
برچسب ها: عشق یعنی,عاشقانه,جملات عاشقانه,شعر عاشقانه,شعر عشق,لعیا پور بی نظیر
انسان عصر حجروقرن اتم
خوش به حال انسان عصر حجر
خوراکش همی بود آهوی نر
هوا صاف و پاک وگوارای جان
نبودش ز دود وز بنزین اثر
نه در فکر اقساط یخچال بود
نه در فکر کمبود قند وشکر
نه فکر جهاز و نه فکر اثاث
اگرداشت ده دخترو ده پسر
نه در دل غم ازصاحب خانه داشت
نه اندوه بشکستن شاه فنر
خودش خانه سازو خودش چاره ساز بود
خودش سر کار بود وخودش کارگر
به عمری جهانش به دلخواه بود
نبود از غم وغصه او را خبر
ولی حال انسان امروز را
ببین هست در مانده و دربدر
خدایا بر انسان قرن اتم
تو رحمی کن ای داور داد
موضوعات مرتبط با این مطلب :
چرا؟؟؟!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
موضوعات مرتبط با این مطلب : عشق
برچسب ها: چرا,شعر عشق,عاشقانه,شعر عاشقانه,حالاچرا