X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




عشق پورتال خانوادگی طاها پخش
پورتال خانوادگی طاها پخش برای مشاهده تمام مطالب عضو شوید
پورتال خانوادگی طاها پخش •´¯`•. اول به نام خدای عشق، دوم به نام عشق، سوم به یاد مرگ .•´¯`•

کسب درآمد
پورتال خانوادگی طاها پخش گفتم: عشق چیست؟ گفت: آتش! گفتم: مگر آن را دیده ای؟ گفت: نه ، در آن سوخته ام!

تاريخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394
ارسال توسط رامین مهدی پور
ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

باسلام .شما بازدید کننده عزیز  می توانید مطالب خود را از طریق بنر زیر برای وبلاگ عشق بفرستید و بانام شما در این وبلاگ نمایش داده شود.


کلیک کنید



http://www.samenblog.com/uploads/h/hal/48167.gif


ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : یکشنبه 1 فروردین 1395

سال پر برکتی داشته باشید





ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : یکشنبه 1 فروردین 1395

و انتهای این قصه‌ی سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود.نوروزمبارک





ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : سه شنبه 11 اسفند 1394

لقمان حکیم به فرزند فرمود :

ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد ، هشت کلمه برگزیدم که جامع جمیع کلمات حکمت است.

فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن :

·     خدا را                مرگ را

دو چیز را همیشه فراموش کن :

·     خوبی که به هر کسی کردی

·      بدی که هرکس با تو کرد

و چهار چیز را نگهدار :

·     در مجلسی که وارد شدی زبان را

       بر سر سفره ای که وارد شدی شکم را  

·      بر در خانه ای که وارد شدی  چشم را

·      بر نماز که ایستادی دل را

برچسبها:لقمان،لقمان حکیم،بیانات لقمان،خدا،مرگ،خوبی،بدی،زبان،شکم،چشم،دل،



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : شنبه 8 اسفند 1394

The world's first smart phone development flexible

ReFlex 

به نقل ازگروه فضای مجازی خبرگزاری میزان، محققان دانشگاه کوئینز، یک گوشی هوشمند تولید کردند که  رفلکس نام دارد و نمونه اولیه از یک گوشی هوشمند است که یک نمایشگر 6 اینچی منعطف LG از نوع FOLED و حسگرهای ویژه برای اندازه گیری مقدار خمیدگی صفحه نمایش را به صورت ترکیبی در خود جای داده است

 
نمایشگر این گوشی از ویژگی چند لمسی برخوردار بوده و وضوح تصویر آن برابر با 1280 در 720 پیکسل است
 
روئل ورتگال مجری طرح اظهار کرد: این گوشی نشان دهنده یک راه کاملا جدید از تعامل فیزیکی با گوشی‌های هوشمند انعطاف پذیر است
 
هنگامی که یک کتاب الکترونیکی روی صفحه نمایش این گوشی هوشمند نمایش داده می‌شود، با خم کردن آن به سمت راست، درست مانند یک کتاب واقعی صفحات از سمت راست به چپ ورق می‌خورند. جالب اینجاست که هرچه میزان اعمال فشار برای خم شدن این گوشی هوشمند بیشتر باشد، سرعت ورق خوردن کتاب بالاتر می‌رود
 
ورتگال توضیح داد : کاربران می‌توانند ورق خوردن صفحات را بوسیله نوک انگشتان خود و از طریق ارتعاشات خفیف گوشی احساس کنند
 
حسگرهای مربوط به خم و راست شدن این گوشی هوشمند در پشت صفحه نمایش قرار داده شده تا نیروی که کاربر برای خم شدن صفحه اعمال می‌کند را احساس کنند. مقدار نیروی اعمال شده برای خم شدن توسط این حسگرها خوانده شده و برنامه‌های دلخواه را برای استفاده کاربران فراهم می‌کند
 
دارای یک صفحه نمایش لمسی انعطاف پذیر با کیفیت بالا و سیستم عامل آندروید 4.4 است



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : یکشنبه 2 اسفند 1394

روزی مردی نزد حضرت سلیمان(ع) آمد و گفت: سلام ای نبی خدا
و بعد گفت:من عزرائیل را دیدم که به من چپ نگاه میکرد حالا من میترسم ، میشود  من را با قالیچه ات به هند بفرستی؟؟؟
و حضرت سلیمان(ع) قبول کرد و فرستاد
بعد ها سلیمان عزرائیل را دید و به او گفت:چرا به آن مرد به چپ نگاه میکردی؟؟؟
و عزرائیل گفت:خداوند بزرگ به من دستور داده بود که من جان او را در ساعت دو و در هند بگیرم
اما من در ساعت یک و چهل و پنج دقیقه او را در اینجا دیدم و فاصله اینجا تا هند یک ماه است

برچسبها:سلیمان،عزرائیل،روز مرگ،



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : جمعه 30 بهمن 1394
شیوانا به همراه چند تن از شاگردان از شهری عبور می کرد. در حین عبور متوجه شدند که با وجودی که افراد ثروتمند در شهر زیاد بودند اما تعداد افراد فقیر و نیازمند نیز در آن بسیار زیاد بود و تمام کوچه ها و محله های شهر پر از آدم های فقیری بود که در شرایط بسیار سختی زندگی می کردند. شیوانا به همراهانش گفت:" بیائید زودتر از این شهر برویم. بیماری و بلا به زودی این شهر را فرا خواهد گرفت!"

همه با شتاب از شهر بیرون رفتند و چندین هفته بعد به دهکده شیوانا رسیدند. بلافاصله خبر رسید که بیماری سختی تمام آن شهر فقیرنشین را فرا گرفته و بسیاری افراد حتی ثروتمندان نیز از این بیماری جان سالم به در نبرده اند و آن شهر اکنون توسط سربازان در قرنطینه کامل قرار دارد.

روز بعد یکی از شاگردان که در سفر همراه شیوانا بود از او پرسید:" آیا به خاطر بی عدالتی و بی اعتنایی ثروتمندان به اوضاع فقیران بود که این مصیبت و بلا بر مردم آن شهر نازل شد و شما برای همین به ما گفتید که از آنجا برویم!"

شیوانا آهی کشید و گفت:" آنچه من دیدم آلودگی و عدم رعایت بهداشت و نداشتن آب شرب سالم و پاکیزه و غذای مناسب برای اهالی شهر بود. هرجا این چیزها باشد بیماری بلافاصله به آنجا خواهد آمد. مهم نیست تعداد ثروتمندان آن منطقه چقدر است و آنها چقدر به فقیران کمک می کنند. آلودگی بیماری می آورد و بیماری فقیر و غنی نمی شناسد. برای دیدن بسیاری از چیزها دیدگاه معرفتی لازم نیست. اگر چشم باز کنیم به راحتی می توانیم دیدنی ها را ببینیم."

برچسبها:شیوانا،ثروتمند،فقیر،معرفت،بیماری



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : جمعه 30 بهمن 1394

هر زمان شايعه اي روشنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد:

در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود، با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي. مرد پرسيد: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد جواب داد: نه، فقط در موردش شنيده ام .سقراط گفت: بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم، پرسش خوبي آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟ مردپاسخ داد: نه، برعکس … سقراط ادامه داد: پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟ مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟" مرد پاسخ داد: نه ، واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد: اگرميخواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!


برچسبها:سقراط،سه پرسش،حقیقت،خوب،سودمند



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : جمعه 30 بهمن 1394

مادر پسرک فقیر مریض بود.پسرک به دارو خانه رفت و از بی پولی،مجبور شد دارو های مورد نظر را بدزدد.اما گیر می افتد و دارو ها را از او می گیرد.همان زمان مردی او را میبیند.وقتی متوجه می شود که جریان چیست،پول دارو ها را حساب می کند و ودارو ها را به او می دهد.سی سال بعد.همان مرد ناگهان در محل کار خود سکته می کند و نقش بر زمین می شود.زمانی که او را به بیمارستان می برند،می فهمند هزینه ی عمل بسیار سنگین است.روزی یکی از بچه های آن مرد کنار تخت پدر صورت حسابی را می بیند که زیر آن پرداخت شد را نوشته بود.و یک یادداشت دیگر:«این هزینه سی سال پیش پرداخت شده است»در واقع،او همان پسرکی بود که آن مرد سی سال پیش آن کار را برایش کرده بود.

برچسبها:تاریخی،عوض عوض،کمک کردم،دست افتاده گرفتن،مهربانی،خواست خدا،



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : چهارشنبه 28 بهمن 1394

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !



برچسبها:شرط بندی جالب،شرط پیرزن،پولدار شدن،هوشمندانه،



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394

امروز ظهر شیطان را دیدم !
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:...
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.


برچسبها:شیطان،بازنشستگی شیطان،سجده به آدم،انسان امروزی به شیطان نیاز ندارد



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : سه شنبه 27 بهمن 1394

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «كی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»


برچسبها:شام آخر،عیسی،داوینچی،نقاشی،گدا،تابلو شام آخر



ارسال توسط رامین مهدی پور
تاريخ : دوشنبه 26 بهمن 1394
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند. برچسبها:شک،دزد،شریف،همسایه،شک بی پایه و اساس،ذهن انسان،جالب ،خواندنی

ارسال توسط رامین مهدی پور
رویت سوابق بیمه شده ها


پر امکانات ترین سرویس وبلاگ دهی

دانلود

function getCookie(c_name) { var i,x,y,ARRcookies=document.cookie.split(";"); for (i=0;i